*دريا*

   

سلام


راستش بعد از يه مدت کور شدن ذوق شعر اين مثنوي( طنز عشقي) طولاني رو آماده کردم البته قابل ذکره که فقط به خاطر داداشم کاملش کردم وگرنه خودم فکر نمي کنم کار خوبي باشه...


اميدوارم که ارزش خوندن داشته باشه...!


راستي اينم وبلاگ جديدمه! يه ديوار برا دلنوشته ها...اين جا که رخصت ندادن دوستان...!


http://divar69.blogfa.com


 


شروع قصه اول هفته بود


شنبه يکي بود و يکي هم نبود


آمدي و درون من گم شدي


نشان به آن نشان که خانم شدي!


شنبه شد از دماغ فيل آمدي


با دوهوا ريش و سبيل آمدي!


پشت لبت سبز نشد، زرد شد


پسرک قصه ي ما مرد شد


آمدي و براي من غم شدي


از آن زمان موي دماغم شدي


قصه شروع مي شد و خل شدم...


عاشق تو ، آدم بنجل شدم...


طلوع يکشنبه مرا بوس کرد


قصه ي عشق تو مرا لوس کرد


درون سيل اشک تو تر شدم


گول زدي مرا و بد خر شدم!


گول زدي مرا که عاشق شوم


شبيه تو آينه ي دق شوم!


غروب يکشنبه تو چشمک زدي


غزل غزل براي من فک زدي


برو در دهان خود گل بگير


براي موي مشکي ات ژل بگير!


دوباره هي اتل متل مي کني


پسر چرا مرا کچل مي کني؟!


دوشنبه هم رسيد لي لي کنيم


بيا تمام قصه را طي کنيم


همان دوشنبه اي که گفتي سلام


گرفتمت به باد فحش الکلام!


هنوز زير چشم هايت کبود


عاقبت قصه ي بود و نبود!


خلاصه پيش قلب تو شل شدم


چه ساده گولم زد و منگل شدم!


دوشنبه را به باد لبخند داد


مرا دوباره عشق ، ترفند داد...


سه شنبه هم خراب شد بر سرم


هنوز هم نمي شود باورم


دوباره تو اتل متل مي کني


شماره را رد و بدل مي کني


کيوسک و باجه از مد افتاد و رفت


شماره ي ايرانسلش داد و رفت...!


پسر برو ، برو خجالت بکش


دور من و زندگيم خط بکش...


چهارشنبه ، خنده ي زورکي


لحظه ي ارتباط مجبورکي


همينکه چشمان تو دلبسته شد


عقربه هم مثل دلم خسته شد...


ثانيه ها کند گذر مي کنند


پلک تو را دوباره تر مي کنند


جمله ي عاشقانه ارزانيت


به من چه چشم هاي بارانيت!


به من چه که چشم دلت کور شد


نگو نگو قلب تو مجبور شد!


و پنجشنبه آرزويت شدم...


نيت قربت وضويت شدم


بعد گناه عشق ، دلداده شو


تازه بيا بنده ي سجاده شو...


واژه ي زور و التماسم شدي


عجب ، تو باز هم پلاسم شدي؟!


بيا از عشق و عاشقي کم شويم


مثل دو تا بچه ي آدم شويم...


نگو بدون تو پر از خاليم


حرف دلت نمي شود حاليم!


منم که معروف به خوبي شدم...


شبيه دختر جنوبي شدم...


 زاده ي درياي شمالم ، برو


براي تو حرف محالم، برو...


منم ، مقاله اي که جنجاليم!


براي سرمقاله ات عاليم...


جمعه کلاغ قصه مان مي رسد


تازه خدا از آسمان مي رسد


خدا به ما دو تا تشر مي زند


توي سر عشق بشر مي زند!


تابع قانون خدا مي شوم


عاشق هرچه جز شما مي شوم


...


ولي دلت که دست بردار نيست


دور دل نازک من خار نيست


يعني از اين باغ گذر مي کني


عشق، مرا دوباره خر مي کني!


کاش که که اين قصه ي ما خوش شود


از دل من عشق تراوش شود...


چقدر عصر جمعه دلگير توست


آخر زشت قصه تقصير توست


توي دلم کسي صدا مي زند


براي ديدن تو پا مي زند


باز دلم نرم نگاهت شده!


عاشق بي شرم نگاهت شده!


دزدکي آخر به دلم آمدي


قلب مرا به تير چشمک زدي!


نمي شود بي تو عبادت کنم


به عاشقت نبودن عادت کنم


...


چه افتخاري به تو رو مي کند


دلت به چشم بنده خو مي کند!


بدان که يک هفته تو را خوانده ام


تمام هفته عاشقت مانده ام...!!!


 


 



نویسنده » فاطمه ( نازنين ) دريايي » ساعت 1:10 عصر روز يکشنبه 27 مرداد 1387

+ ...

سلام دوستان


من تصميم گرفتم از اين به بعد ديگه متن ادبي و دل نوشت و اين جور چرت و پرتا رو تعطيلش کنم.( قابل توجه اون دسته از دوستاني که گفتن بيش تر به متن نظر داري تا به شعر...)!


_ چند روز پيش يه سري شعر از william Blake تو وسايلم پيدا کردم. يادش بخير معلم زبانمون _ سرکار خانم شجاعي _ دادن بهم ، آخه يه چند بار تو طلوع شعرامو خونده بودن...( دستشونو از اينجا مي بوسم چقدر اذيتشون کردم ...!!!)


....و برا اين که بار ادبي وبلاگ بيش تر بشه تصميم گرفتم هر دفعه يه شعر از ايشون بذارم:


 


TO THE EVENING STAR


Thou fair-hair"d angel of the evening,


Now, whilst the sun rests on the mountains, light


Thy bright torch of love; thy radiant crown


Put on, and smile upon our evening bed!


Smile on our loves, and while thou drawest the


Blue curtains of the sky, scatter thy silver dew


On every flower that shuts its sweet eyes


In timely sleep. Let thy west wind sleep on


The lake; speak silence with thy glimmering eyes,


And wash the dusk with silver. Soon, full soon,


Dost thou withdraw; then the wolf rages wide,


And then the lion glares through the dun forest:


The fleeces of our flocks are cover"d with


Thy sacred dew: protect them with thine influence!


 


و اما وقتي تو مثنوي و غزل و ... کم ميارم ، ميرم تو خط رباعي!


ايشالا يه مدت _کوتاه_ ديگه دوباره بر مي گردم به روال قبل...


 


از کعبه صداي يا علي مي آيد


خم مي شود عشق، تا علي مي آيد


عرش است که بوسه مي زند روي زمين


انگار خداست با علي مي آيد...


***


باران غم از چشم من از بس آمد،


دادم دل ساده را به هر کس آمد


ديروز به بن بست رسيدم، امروز


مرسوله ي پستي دلم پس آمد!


***


ديشب به خدا دلم پيامک زده است


از بس که دلم براي او لک زده است


امروز سر نماز بودم ، ناگاه


ديدم که خودش براي من تک زده است!


***


باران تبر به دامنت مي بارد


يک دست تبر، يکي دگر مي کارد


اي شاخه ي خشک، از چه مي رويي باز؟


انگار فقط خودت تنت مي خارد!


 


_ نکته ي آخر خطاب به دوست عزيزم سيده مريم ( ساناز) شهنازي ماسوله:


اميدوارم هر جا هستي موفق و شاد باشي. دعاي من هميشه با توست ، چه کازرون و چه سنندج...


پيوند چهارساله ي قلبمون هيچ گاه نخواهد گسست...


 


رفتي ولي به خاطره ها مي سپارمت


اي يار نازنين به خدا مي سپارمت...


 


 


 



نویسنده » فاطمه ( نازنين ) دريايي » ساعت 2:20 عصر روز يکشنبه 30 تير 1387

اين چند روز برا من خيلي عجيب بودن


چند روزي که احساس مي کنم از برگ هاي چند سال آينده ي  تاريخ کنده شد و چسبيد به...


 اتفاق ، چيزيه که در يک لحظه رخ مي ده... لحظه اي که خودش يک اتفاقه... شيرين يا تلخ... شايد برا من شور...


حتما براتون اتفاق افتاده گاهي تو يه مدت کوتاه به چيزايي مي رسيد که حتي بهش فکر نمي کرديد ... يا حقيقتي که زاويه ي ديدتونو به هستي تغيير بده...


تا حالا متافيزيک خوندين؟ روشن بيني... هاله... تله پاتي... برون فکني (روح) ... جهان هاي موازي و...


نه خوندنش کافي نيست... من چند ساله مي خونم... اما حالا احساس مي کنم دارم لمسش مي کنم...


نه بابا نه بودا هستم و نه راهب، نه مولوي و نه شمس... اين چراغيه که در وجود همه ي ما هست... خاطره اي که فراموش شده... چشم سومتونو باز کنيد ... ميان دوابرو کمي بالا...


 جريان هاي انرژي... چاکراهاي بدن... حتما براتون جالب خواهد بوود...


چيزي که منو تو اين چند روزه بيش از هر چيز ديگه متعجب و هيجان زده کرد اين بود: هميشه به روياها اعتماد کنيد، هنوز هم رگه هايي از روشن بيني در وجودمون هست... خواب ها ، هيچ وقت دروغ نمي گن...


عجيب نيست که بدوني در آينده چه خواهد شد... يا در موازات زمان و ابعاد مکان... فقط باور داشته باش... انرژي ها رو ... و انعکاسشون رو...


بيايد نتيجه بگيريم : نا اميدي در ذات ما تعبير نشده . فقط يک واژه ي ناقص در بيان حالتي که اميد رو فراموش مي کنيم... از دست دادن نه ، فراموش...


انعکاس انرژي ها رو ناديده نگيريد... همه ي هستي رو هاله اي از انرژي فرا گرفته ، انرژي که قابليت مبادله داره و در هم آميختن... حتما ملکول هاي آب رو ديدين که با الفاظ بد شکل زشتي به خودشون مي گيرن و بالعکس ... انسان ها هم اين طور... و قانون پايستگي انرژي...


دوست دارم خودتون نتيجه بگيريد از حرفام... هر جور دوست داريد...


احساس مي کنم خيلي چرت و پرت گفتم ...


...و اما شعر...


 


کمي راه را جاده کج مي کند


و حتي زمين با تو لج مي کند


که از ارتفاع خدا کم شوي


و در لحظه ي سيب آدم شوي


از آن دورها دورتر مي شوي


سياهي که پرنور تر مي شوي


سپيدي که بر دست مي آورند


و نام تو را مست مي آورند


همين جا دلت را به جريان بده


بيا و خودت را به طوفان بده...


بيايي و از نو تمامت کنند


و هي زندگي را به کامت کنند!


و هي زورکي دل تعارف شوي


که بعدش از اين شعرها تف شوي!


پر از شعر باشي، قلم توي دست


بگويند ساکت! هميني که هست...


بگويند لب هاي دل را بدوز


نه دودي ، نه آهي، درونت بسوز!


دلت، لحظه هاي پر از انتظار


و يک کوچه ي پر، پر از قار قار


پر از ردپا هاي لنگ زمان


تو در مرکز ثقل ننگ زمان...


به قول خودت آب را گل نکن


وضو رسم آب است، باطل نکن


تو ديگر به اين جبر مهمان شدي


به يک کاسه ي صبر مهمان شدي


که اين راه را جاده کج مي کند


زمان با تو قهر است، لج مي کند...


 


دعام کنيد لطفا...



نویسنده » فاطمه ( نازنين ) دريايي » ساعت 1:37 عصر روز سه‏شنبه 18 تير 1387

ســــــــــــــــــــــــــــــــــلام


تسليم! اون قالب موقتي بود!


رفته بودم بوشهر پيش حسين گــــــــلم!!!


حسين کوچولوي خاله!!!


يه جورايي خيلي به من رفته!


اخلاقش که عين خودمه! (بلا بلا بلا...)


مي خواستم عکسشو بذارم اما به دلايل امنيتي نذاشتم! ( چون ممکنه در آينده رئيس جمهور شه !!!)


 


اينم واسه اشک ها و دلتنگي هاش گفتم :


 


دلم اندازه ي يک قطره آب است


ميان چشم هايت خيس خواب است


چرا دل از نگاهت چکه مي کرد؟


مگر سقف دو چشمانت خراب است؟!


 



نویسنده » فاطمه ( نازنين ) دريايي » ساعت 12:26 عصر روز جمعه 7 تير 1387

گاهي يه جمله ي کوچيک


يه قلب بزرگ رو متلاشي مي کنه


اون قدر که هر جاي تنت بگردي


ديگه قطعه هاي گمشده اش رو پيدا نمي کني...


به قول کسي :


گاهي


آهي


آرام


عميق


از تو دلت ميزنه بالا


ميشه ريشه


چشاتم


ميشه برگ


پر از شبنم


اشک


و آرزو


پشت آرزو


که کاشکي


آهي


دلي


برگي


چشمي


آرزويي


نبود


و  من !


من هم نبودم


آخه...


يک نفر دلش شکسته بود 


 توي ايستگاه استجابت دعا 


 منتظر نشسته بود 


 منتظر،ولي دعاي او


 دير کرده بود


 او خبر نداشت که دعاي کوچکش


 توي چهار راه آسمان 


 پشت يک چراغ قرمز شلوغ گير کرده بود


.


فقط نمي دونم چرا گاهي هميشه نيست و چرا هميشه گاهي نيست...



اي کاش مي تونستيم با دل حرف بزنيم تا ديگه جمله ي کوچکي نباشه که بخواد قلب بزرگي رو بشکنه...


شايد اين يه جور متن ادبي بود


و اين شعر هيچ ربطي به متن بالا نداره فقط مي خواستم با شعر به روز شم.


 


وقتي غزل غزل به دلم پشت مي کني


دستان سرد حادثه را مشت مي کني


يعني مرا به واجب آيين سوختن


قرباني مراسم زرتشت مي کني


جلادْ چشم قصه ي زشت هزار شب


با چشم ، صرف فعل «مرا کشت» مي کني


حالا که خط فاصله اي بين ما نشست


در حلقه هاي فاصله انگشت مي کني


گلدسته هاي شعر به جايت مي آورند


اما به ساحت غزلم پشت مي کني



نویسنده » فاطمه ( نازنين ) دريايي » ساعت 3:8 عصر روز يکشنبه 2 تير 1387

زندگي اجباري است


          لاجرم بايد زيست...


 


سلام دوستان


اين پستو به مناسبت پايان امتحانات گذاشتم . البته از اصطلاحات رايج دانش آموزي موجود هم عذر مي خوام. ببخشيد نمي تونم همه ي عزيزان رو دعوت کنم چون حالم زياد خوب نيست. ( يه جور افسردگي پايان امتحانات !!!)


... و براي همه ي کنکوري ها هم آرزوي موفقيت دارم...


 


از دست کتاب و درس پرپر زده ام


صد بار کتاب زيست را خر زده ام


اينترفرون دفاعي ام کم شده است


در زير فشار خون کمر خم شده است


اي واي که لنفوسيت خون درگير است


بيماري درس مرضي واگير است


Ms به نورون هاي سرم سر زده است


DNA من به سيم آخر زده است


 ِمندِل چقَدَر شبيه عزرائيل است


يعني ژنوتَيْپِ زندگي تعطيل است


شايد فنو تَيپ امتحان غم باشد


اين شعر براي وصف آن کم باشد...


من مانده ام و هواي يک بيست، خدا...


کي اسم تو را گذاشت اي زيست؟ خدا...


تو قاتل لحظه هاي نابم بودي


کابوس نگاه هاي خوابم بودي


در تاب و تب تو گاج معنا دارد


تنها مخ من براي تو جا دارد


...


هي خيره به اين کتاب آستيگماتم


باور بکنيد ديگر امشب قاطم...


 


 *پيام آخر :


خدايا آخرش را نيک گردان


تمام تست ها را تيک گردان...



نویسنده » فاطمه ( نازنين ) دريايي » ساعت 10:21 عصر روز دوشنبه 27 خرداد 1387


کريمان جان فداي دوست کردند        سگي بگذار ما هم مردمانيم


تقديم به او که آهسته آهسته پر گشود...


 


يک خاطره ي هميشه مجهول ، نفس


فرياد بلند مرگ ، کپسول ، نفس


اين حادثه چيست بر تو دل مي بندد؟


دستات چرا حناي گل مي بندد؟


اين حادثه جشن اولين پرواز است


اين حادثه ي نفس، فقط با گاز است


اين حادثه ي ...


معلول تمام زخم هاي بدنت


مرگي است که ريشه مي زند توي تنت


مرگي است که باورت ندارد دنيا


تا زير پر تو مين نکارد دنيا


تابوت گذشته هاي کمرنگ شده


حتي دل انتظار هم تنگ شده...


تفسير تمام فصل ها پاييز است


دستي که گرفته يقّه را پاييز است


از اين همه سيم خاردار آمده اي


با دامن پر، پر از بهار آمده اي


غسلم بده در بهار تا پاک شوم


از خشک نفس هاي تو نمناک شوم...


از خشک نفس هاي تو ...


آري همه آرزوي تو مي ميرد


وقتي نفست دوباره جان مي گيرد


هي زمزمه ي خدا دلم لک زده است


ديشب که خدا برات چشمک زده است!


ديشب که خدا خودش به خوابت آمد


ديدي که از آسمان جوابت آمد ؟


يک ساعت و سي دقيقه ي ديگر را...


بسپار به سجّاده شب آخر را...


بر شانه ي کهکشان ما سنگيني


حالا همه را از آسمان مي بيني


خورشيد بدون تو دلش مي گيرد


کپسول بدون نفست مي ميرد


اي خاطره ي هميشه مجهول بگو


فرياد بلندِ مرگِ کپسول بگو:


بايد که بدون خس خسش سر بکنيد


اي مردم شهر ، رفت ، باور بکنيد...


 



نویسنده » فاطمه ( نازنين ) دريايي » ساعت 2:30 عصر روز سه‏شنبه 14 خرداد 1387

سلام دوستان


با توجه به اينکه دارم به امتحانات نهايي نزديک مي شم ، احساسات شعري و درسي ام در هم آميخت.


نکته 1 : اين شعرو به همه ي کلاس سومي هاي درس خون تقديم مي کنم ... !!!


 


يکسال بهانه ي قلم آورديم


سر تا ته قصه را بهم آورديم


حالا که نهايي است هي مي گوييم :


کنکور نيا ! نيا که کم آورديم...


 


نکته 2 : اين شعرو !! براي نقد نگذاشتم ، فقط جهت تنوع بود.


نکته 3 : ... لطفا برام دعا کنيد ...


« يا علي »



نویسنده » فاطمه ( نازنين ) دريايي » ساعت 9:25 عصر روز چهارشنبه 25 ارديبهشت 1387

سلام دوستان


در آستانه ي تشريف فرمايي مقام معظم رهبري به استان فارس و شهر سبزم «کازرون»‌ ، اين غزل رو به محبوب ايران تقديم مي کنم .


رواق منظر چشم من آشيانه ي توست      کرم نما و فرود آ که خانه،خانه ي توست


البته به خاطر محدوديت فرصتي که داشتم ، طي يکي دوروز و با عجله اين شعر رو نوشتم و اميدوارم که حداقل اندکي تونسته باشم احساسم رو بيان کنم .


 


انگار آهنگ قناري جان گرفته


مي دانم اين صحرا تب باران گرفته


هي مي پرد پلک پرستو هاي عاشق


شايد خبر از مقدم مهمان گرفته


درياي نوح امروز مي بارد ، چه زيباست


آرامشي بعد از شب طوفان گرفته


از عرش مي آيد کسي ، مي آيد از عرش


مردي که معناي دل ايران گرفته


شان نزول آيه هاي انقلاب است


يعني نشان از رتل القرآن گرفته


امشب علي در آسمانم مي درخشد


خورشيد از روي شما سامان گرفته


دردآشناي مهربان خاطراتم


خون شهيدان در شما جريان گرفته


آري ، خدا پشت و پناه دست هايت


وقتي مدد از ياري پنهان گرفته


از انعکاس چشم هايم مي توان ديد


قلبي ، که تنها با تو اطمينان گرفته


باباي خوب سرزمين کوچک من


مردي که لبخند از لب شيطان گرفته ...


ذکر قنوت درد دل هاي شبانه


مي دانم از نام شما باران گرفته...


 


 


 


 



نویسنده » فاطمه ( نازنين ) دريايي » ساعت 3:22 عصر روز دوشنبه 9 ارديبهشت 1387

اسطوره ي قصه هاي مردم شده ام


شايد که درون خويشتن گم شده ام


من اخم ميان ابروانت بودم


چندي است که بر لبت تبسم شده ام!



نویسنده » فاطمه ( نازنين ) دريايي » ساعت 6:48 عصر روز سه‏شنبه 27 فروردين 1387

سلام دوستان ، اين شعر رو چند روزيه که گفتم و اميدوارم با نقد شما بتونم تصحيحش کنم.


 


تو حس بيوه زنان قبائل سحري


که مي روي شب تن پوش آسمان بدري


و پرده هاي سياهي که مي روند کنار


خدا کند که تو از حال صبح بو نبري


خدا کند که نفهمي فروخت جنگل را


دلم شبانه ، به نرخ دو ضربه ي تبري !


چه مي شود اگر آهسته تر سحر بشود


که من به خود بزنم تازه انگ بي خبري


گذشته ام ، تو نمي بيني ام ميان زمان


مگر که عقربه ها را کمي عقب ببري...


و پشت ثانيه ها شهر نيست ، لازم نيست


تو از ترانه ي سهراب قايقي بخري


تمام ثانيه ها در پي نشان من ا